برگزیده تفسیر نمونه جلد دوم «آیة اللّه مکارم شیرازى »
سوره یوسف [۱۲]
این سوره در ((مکه )) نازل شده و داراى ۱۱۱ آیه است
(آیه )
سرانجام لطف خدا کار خود را کرد!
فـرزنـدان یـعـقـوب در حـالى که از خوشحالى در پوست نمى گنجیدند, پیراهن یوسف را با خود بـرداشـتـه , هـمـراه قافله از مصر حرکت کردند ((هنگامى که کاروان (ازسرزمین مصر) جدا شد, پـدرشان (یعقوب ) گفت : من بوى یوسف را احساس مى کنم , اگر مرا به نادانى و کم عقلى نسبت نـدهید)) اما گمان نمى کنم شما این سخنان را باور کنید (ولما فصلت العیر قال ابوهم انى لا جد ریح یوسف لولا ان تفندون ).
(آیـه )
اطرافیان یعقوب که قاعدتا نوه ها و همسران فرزندان او و مانند آنان بودند با کمال تعجب و گـسـتـاخـى رو به سوى او کردند و با قاطعیت ((گفتند: به خداسوگند تو در همان گمراهى قدیمت هستى )) ! (قالوا تاللّه انک لفى ضلا لک القدیم ).
مصر کجا, شام و کنعان کجا ؟ آیا این دلیل بر آن نیست که تو همواره در عالم خیالات غوطه ورى , و پندارهایت را واقعیت مى پندارى , این چه حرف عجیبى است !.
امـا ایـن گـمـراهى تازگى ندارد, قبلا هم به فرزندانت گفتى بروید به مصر و ازیوسفم جستجو کنید!.
و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود که منظور از ضلالت , گمراهى در عقیده نبوده , بلکه گمراهى در تشخیص مسائل مربوط به یوسف بوده است .
(آیه )
بعد از چندین شبانه روز که معلوم نیست بر یعقوب چه اندازه گذشت , یک روز صدا بلند شد بـیـایید که کاروان کنعان از مصر آمده است , فرزندان یعقوب برخلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند, و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه ((بشیر)) ـهمان بشارت دهنده وصال و حـامـل پـیـراهـن یوسف ـنزد یعقوب پیر آمد و پیراهن را بر صورت او افکند, یعقوب که چشمان بى فروغش توانایى دیدن پیراهن را نداشت , همین اندازه احساس کرد که بوى آشنایى از آن به مشام جانش مى رسد.
هـیـجـان عجیبى سر تا پاى پیرمرد را فراگرفته است , ناگهان احساس کرد,چشمش روشن شد, هـمـه جـا را مـى بـیـند و دنیا با زیبائیهایش بار دیگر در برابر چشم او قرار گرفته اند چنانکه قرآن مـى گوید:
((هنگامى که بشارت دهنده آمد آن (پیراهن )را برصورت او افکند ناگهان بینا شد)) ! (فلما ان جا البشیر القیه على وجهه فارتدبصیرا).
برادران و اطرافیان , اشک شوق و شادى ریختند, و یعقوب با لحن قاطعى به آنها((گفت : آیا نگفتم مـن از خـدا چـیـزهـایـى سراغ دارم که شما نمى دانید)) ؟! (قال الم اقل لکم انى اعلم من اللّه ما لا تعلمون ).
(آیـه )
ایـن معجزه شگفت انگیز برادران را سخت در فکر فرو برد, لحظه اى به گذشته تاریک خود انـدیـشـیـدنـد, و چه خوب است که انسان هنگامى که به اشتباه خود پى برد فورا به فکر اصلاح و جبران بیفتد, همان گونه که فرزندان یعقوب دست به دامن پدر زدند و ((گفتند پدرجان از خدا بخواه که گناهان و خطاهاى ما را ببخشد)) (قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا).
((چرا که ما گناهکار و خطاکار بودیم )) (انا کنا خاطئین ).
(آیه )
پیرمرد بزرگوار که روحى همچون اقیانوس وسیع و پرظرفیت داشت بى آنکه آنها را ملامت و سـرزنـش کـنـد ((بـه آنـهـا وعـده داد و ((گفت : من به زودى براى شما از پروردگار مغفرت مى طلبم )) (قال سوف استغفر لکم ربى ).
در روایات وارد شده که هدفش این بوده است که انجام این تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه که وقت مناسبترى براى اجابت دعا و پذیرش توبه است , به تاخیر اندازد.
و امـیـدوارم او توبه شما را بپذیرد و از گناهانتان صرف نظر کند ((چرا که او غفورو رحیم است )) (انه هو الغفور الرحیم ).
از این دو آیه استفاده مى شود که توسل و تقاضاى استغفار از دیگرى نه تنهامنافات با توحید ندارد, بلکه راهى است براى رسیدن به لطف پروردگار, و گرنه چگونه ممکن بود یعقوب پیامبر, تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براى آنان بپذیرد, و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد.